دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 :: 18:28 :: به قلم :
سروناز
+ نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 18:28 توسط :
سروناز |
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 :: 18:18 :: به قلم :
سروناز
+ نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 18:18 توسط :
سروناز |
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 :: 1:3 :: به قلم :
سروناز
سلام من داودم اومدم بعد از مدتها اپ کنم این مامان تنبل نمیاد برای من اپ کنه دیشب بابا برای همه خونمون حفاظ درست کرد برای کابینتها زیر میز کامپیوتر وخلاصه همه جا دیشب این مامان سروی من یک استکان چایی گذاشت رو میز به بابام سفارش کرد مراقب من باشه من هم تا مامان رفت تو اتاق درس بخونه زود اومدم میز رو گرفتم بلند شدم و چایی رو ریختم رو دستم بابا با داد گفت سروی بدو بچه سوخت مامان جونم هم اومد سریع استین منو زد بالا ودستم رو یک ربع گرفت زیر اب یخ و بعد بلافاصله برام پماد سوختگی زد خدا رو شکر دستم اصلا تاول نزد وقرمز هم نشد
سلام من یوسف هستم هر روز با پرستارم بازی میکنم کلی قراره از ماه اگستی 25 برم مهد کودک با داداش داودم من داود رو خیلی دوست دارم با هم خیلی بازی میکنیم بابام رفته بود فنلاند مسافرت برام یک ماشین بسیار بزرگ خریده بود که بچها میشینن توش و رانندگی میکنن خیلی دوستش دارم قرار شده سال دیگه بزرگتر شدم برام دوچرخه بخره
سلام من محسن هستم پسر دومی مامان وبابا من هر رزو از مدرسه میام برای مامان جونم کادو میارم تو مدرسه کار دستی درست میکنم وبرای مامانم میارم عاشق تفنگ هم هستم با ماشین بابا رفت فنلاند برای من یک توپ بسکتبال اورد من ماشالله خیلی پسر خوبی هستم مامامن وبابا خیلی دوستم دارن
سلام من رضا هستم در اصل اسمم محمد رضا هست ولی بهم میگن رضا پسر ارشد خانواده عاشق خلبانی وپرواز عاشق مادرم عاشق دوچرخه وموتور بابا بهم قول داده 16 سالگی برام موتور بخره

+ نوشته شده در تاریخ سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 1:3 توسط :
سروناز |