تبليغاتX
همه زندگی ما
جمعه چهاردهم تیر 1387 ::: 23:47 ::: به قلم : رضا/محسن/یوسف/داوود
سلام کوچولو مامان عزیزم خوبی خوشگلم  شما الان هزار ماشالله واسه خودت بزرگ شدی تو 11 هفته 3 روزی عزیزم دوستت دارم خوشگل مامانی


 
+ نوشته شده در تاریخ : جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت : 23:47 توسط : رضا/محسن/یوسف/داوود
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ::: 1:53 ::: به قلم : رضا/محسن/یوسف/داوود



+ نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت : 1:53 توسط : رضا/محسن/یوسف/داوود
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ::: 1:42 ::: به قلم : رضا/محسن/یوسف/داوود



+ نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت : 1:42 توسط : رضا/محسن/یوسف/داوود
چهارشنبه پنجم تیر 1387 ::: 23:7 ::: به قلم : رضا/محسن/یوسف/داوود
سلام کوچولوی زیبا و دوست داشتنی من با تمام وجودم دوستت دارم وبهت عشق میورزم
اسمت رو میخوایم بزاریم هانیه حالا شاید هم تا اون موقع عوض شد ولی فعلا با این اسم صدات میکنیم
از خدا میخوام همونطور که دل منو با دادن بچهای خوب وزیبا شاد کرده دل همه مادرها رو هم شاد کنه  دل همه اونهایی که نینی میخوان خوشکل من برای خاله فرشته وخاله ندا وخاله سارا و خاله ناهید و.......... دعا کن که زودتر نینیهاشون بیان پیششون از خدا سلامتی وبعد دل خوش میخوام
برای بابا دانیال هم دعا کن که ارزویی که داره براورده کنه  من هم براش دعا میکنم
خوشکلم با تمام وجودم دوستت دارم بوسسسسسسسسسسسس دعا برای همه وخودمون یادت نره عزیزم
کوچولوی من عزیز قلبم دنیای مادر شما الان این شکلی هستی عزیزم دوستت دارم نفسم
 
+ نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت : 23:7 توسط : رضا/محسن/یوسف/داوود
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ::: 18:28 ::: به قلم : رضا/محسن/یوسف/داوود



+ نوشته شده در تاریخ : دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت : 18:28 توسط : رضا/محسن/یوسف/داوود
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ::: 18:18 ::: به قلم : رضا/محسن/یوسف/داوود



+ نوشته شده در تاریخ : دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت : 18:18 توسط : رضا/محسن/یوسف/داوود
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ::: 1:3 ::: به قلم : رضا/محسن/یوسف/داوود
سلام من داودم اومدم بعد از مدتها اپ کنم این مامان تنبل نمیاد برای من اپ کنه  دیشب بابا  برای همه خونمون حفاظ درست کرد برای کابینتها زیر میز کامپیوتر وخلاصه همه جا دیشب این مامان سروی من یک استکان چایی گذاشت رو میز به بابام سفارش کرد مراقب من باشه من هم تا مامان رفت تو اتاق درس بخونه زود اومدم میز رو گرفتم بلند شدم و چایی رو ریختم رو دستم  بابا با داد گفت سروی بدو بچه سوخت مامان جونم هم اومد سریع استین منو زد بالا ودستم رو یک ربع گرفت زیر اب یخ  و بعد بلافاصله برام پماد سوختگی زد خدا رو شکر دستم اصلا تاول نزد وقرمز هم نشد 

سلام من یوسف هستم  هر روز با پرستارم بازی میکنم کلی قراره از ماه اگستی 25 برم مهد کودک با داداش داودم من داود رو خیلی دوست دارم با هم خیلی بازی میکنیم بابام رفته بود فنلاند مسافرت برام یک ماشین بسیار بزرگ خریده بود که بچها میشینن توش و رانندگی میکنن خیلی دوستش دارم قرار شده سال دیگه بزرگتر شدم برام دوچرخه بخره


سلام من محسن هستم پسر دومی مامان وبابا  من هر رزو از مدرسه میام برای مامان جونم کادو میارم تو مدرسه کار دستی درست میکنم وبرای مامانم میارم  عاشق تفنگ هم هستم با ماشین  بابا رفت فنلاند برای من یک توپ بسکتبال اورد من ماشالله خیلی پسر خوبی هستم مامامن وبابا خیلی دوستم دارن


سلام من رضا هستم در اصل اسمم محمد رضا هست ولی بهم میگن رضا پسر ارشد خانواده عاشق خلبانی وپرواز عاشق مادرم عاشق دوچرخه وموتور بابا بهم قول داده 16 سالگی برام موتور بخره




+ نوشته شده در تاریخ : سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت : 1:3 توسط : رضا/محسن/یوسف/داوود
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ::: 1:55 ::: به قلم : رضا/محسن/یوسف/داوود
پسر عزیزم کاش میدونستی چقدر دوستت دارم  شیطون مامان تازه یاد گرفتی بهت میگم چند تا دوستم داری میگی 10 تا الهی قربونت برم عزیزم  تازه یاد گرفته دستش رو به ما نشون میده میگه حق نداری الهی قربونت برم  مامان فدات بشه عزیزم دوستت دارم  داشتیم  با هم حرف میردیم وباهم بازی میکردیم ازت کلی عکس انداختم
+ نوشته شده در تاریخ : شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت : 1:55 توسط : رضا/محسن/یوسف/داوود
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ::: 17:39 ::: به قلم : رضا/محسن/یوسف/داوود
این عکسها تفدیم به خاله ازاده وکیوان عزیز
+ نوشته شده در تاریخ : دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت : 17:39 توسط : رضا/محسن/یوسف/داوود
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ::: 21:8 ::: به قلم : رضا/محسن/یوسف/داوود
سلام خوبید قرار شده اینبار اگر خاله ازاده بیاد و مامانم وبلاگ منو اپ نکرده باشه به مامانم چند ناسزای خوشگل بگه باریکلا خاله ازاده جونم  این مامانی من خیلی تنبله ولی من اومدم بگم دیگه ماشالله میتونم چهار دستو پا راه برم  وای کیوان جون خودت رو برای یک کشتی حسابی اماده کن  میخوام بیام باهات نبرد تن به تن  بعدش هم بریم با هم بستنی بزنیم تو رگ من صبحها بلند میشم از خواب تا جون دارم مامانیم رو گاز میگیرم وموهاش رو همه رو میکنم خیلی کیف میده تازه وقتی مامان خانمی زرنگی میکنه ومیره زیر پتو من خودم رو پرت میکنم روش اون هم از ترس اینکه من از روش نیافتم پایین سریع بلند میشه بعدش که خوابش حسابی پرید من میگیرم در کمال ارامش میخوابم 
 
+ نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت : 21:8 توسط : رضا/محسن/یوسف/داوود


Copyright © 2008 4masih All rights reserved